تبليغاتX
محکوم به تنهایی
دوست یعنی خدایم که هر چه خواستم کرده برایم
 تنهایی تنها دوست من که تنهام نذاشته
 

نوشته ای از دلم برا یکی که از جونم بیشتر دوستش دارم .. کسی که نخاستم تا الان ازش چیزی تو وبلاگم بنویسم .. کسی که از دوریش ثانیه ای هزار بار دق میکنمُ به روش نمیارم .. کسی که میدونه چه احساسی نسبت بهش دارمُ باهم یه جوره دیگه برخورد میکنه ... فکرشُ نمیکردم بالاخره یه روزی کم میارم پای عشقت .. ولی الان دارم به همه اعلام میکنم که من کم آوردم .. به آخره خطم رسیدم .. دیگه نمیدونم چه کار کنم .. می خوام یه بارم از ته دلم بگم ... یه عالمه حرف که نگفتم و همشُ توی دلم نگه داشتم  .. میخوام بگم که ...

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی تو حسرت یه جمله ی دوستت دارم بی صدا دارم زره زره

زیر پات جون میدم

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی دوست داشتم اشکایی که برات شبا میریزمُ دونه به

دونه برات بشمارم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی دوست داشتم شبایی که از دوریت دارم دق میکنمُ مثل

دیونه ها با خودم

حرف میزنمُ اشک میریزمُ برات روی تقویم روی دیوارعلامت بزارم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی دوست داشتم یه بار رو در رو بهت بگم اون قدر دوستت

دارم که باورت نمیشه . . .

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی دوست داشتم همش یه بار از روی شوخی هم که

شده بهم بگی عاشقتم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی بدون که دارم از گرمای عشقت تیکه تیکه میسوزم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی از حسرت یه لحظه با تو بودن دارم سر به بیابون میزارم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی آرزومه فقط یه بار فقط یه بار اون دست نازتو توی دستم

بگیرم ...

هیچ وقت نگفتم بهت .. ولی دوست داشتم همش برای یه بار سرمُ رو شونت بزارم و

چشامُ ببندم ..

هیچ وقت بهت نگفته .. ولی آرزومه همش یه بار همش یه بار در کنارت شونه به

شونه راه برم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی دوست داشتم از اون چیزی که توی دلته خبر داشتم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی میگم که هیچ کی نمیتونه جای تو برام بگیره ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی بدون که بی تو میمیرم .. جون میدمُ از دنیا دل میکنم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی بدون واسه خوشحال کردنت حاظرم از جونمم برات

بگذرم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی بهت میگم که با رفتنت روح منم با خودت میبری ..

هیچ وفت بهت نگفتم .. ولی بدون اگر تو بخوای دیگه نفسم نمی کشم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی این اولین باریه که تو این وبلاگ برای تو چیزی

مینویسم ..

هیچ وقت بهت نگفتم .. ولی بدون که من هر چی دارم از تو دارم ..

|+| نوشته شده توسط موسی در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 همیشه خاکی باش
|+| نوشته شده توسط موسی در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 من به خود می گویم: چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟
دلخسته تنها
|+| نوشته شده توسط موسی در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 می خواهم با اشک ماتم خداحافظی کنم تا تو در سبز ترین رویاهایت من را باور کنی

کاش   می دانستی   زندگی   با همه  دست  خویش   محفل  ساکت  غم خوردن  

 

نیست   حاصلش  تن  به قضا  دادن  نیست      اضطراب   و  هوس  دیدن      و 

 

نادیدن  نیست   زندگی  خوردن  و خوابیدن   نیست

 

زندگی  جنبش  و  جاری  شدن  است    زندگی  کوشش  و راهی   شدن است

                     

                         از تماشا گر اغاز حیات  تا جائیکه    خدا     داند

|+| نوشته شده توسط موسی در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن

 

شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن

 

از کنارت می روم اما فراموشم نکن

|+| نوشته شده توسط موسی در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای .تقدیم به مصطفی

*غریبه کوچک*

 

تنها 

*غریبه کوچک*

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

|+| نوشته شده توسط موسی در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 پیمان شکنان

شکسته پیمان، تو پرده دار قلب من بودی
چگونه غافل از ناله های درد من بودی
در روزگار درد و تباهی یاورت بودم
تو خالی از عشق من عاشقانه سنگرت بودم
زخمی شد از عشق دل اسیرم
این انتقام و از کی بگیرم
خسته و تنها همدم غمها
در حصار خلوت دل پیچیده فریادم
احساس تلخ عشق و تنفر برچیده بنیادم
نه ایمانی نه وجدانی جز حیله و نیرنگ
در سرزمین قهطی عشق نشسته ام دلتنگ

|+| نوشته شده توسط موسی در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 تنها
|+| نوشته شده توسط موسی در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 یادی از امام حسین
یا رب الحسین!

"من  امام حسین(علیه السلام) را دوست دارم ٬ نه به خاطر اینکه نوه پیامبر(ص) است!

من به امام حسین(علیه السلام) علاقه دارم ٬ نه به خاطر اینکه فرزند علی (علیه السلام) وفاطمه زهرا(علیها السلام) است !

من به امام حسین( علیه السلام)عشق می ورزم ٬ نه به خاطر اینکه شفا دهنده این دنیاو شفیع  دنیای دیگر است !

من برای امام حسین (علیه السلام) عزاداری می کنم  و سینه می زنم ٬ اما نه در هیئت بازاریانی که روزها هزاران دروغ می گویند و مایحتاج مردم را گران می فروشند و شب را درهیئت می گذرانند !

من به امام حسین علاقه دارم و به او عشق می ورزم وبرای او عزادری می کنم وسینه می زنم چون او در راه عشق به خدا ورسول(ص) او ودین پیامبر(ص) وبرای نجات امت پیامبر (ص) تا به آخر ایستاد و همه چیز خود رافدا کرد ودر کمال آزادگی شهید شد ...

می گویند زمانی که حضرت  مسلم ابن عقیل (علیه السلام) به کوفه رسید ٬ هانی ٬ یکی از بزرگان شهر به او گفت که امشب حاکم کوفه عبیدا...ابن زیاد به منزل او می آید و مهمان او  است ،تو در گوشه ای مخفی شو و در فرصت مناسب  من او را از پشت می گیرم وتو او را بکش، اما مسلم ابن عقیل (علیه السلام)  این کار را نکرد، می دانید چرا..........  

آری رمز ماندگاری فرهنگ امام حسین(علیه السلام)  این است "

 

یا رب حسین !

"ابن ریاح روایت میکند که مرد نابینایی راکه روز شهادت امام حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم ... کسی علت نابینایی اورا سوال کرد .جواب داد :

ماده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین (ع)به کربلا رفتیم.ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم .چون حسین (ع)کشته شد به خانه خود بازگشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم . در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت:" رسول خدا (ص) تو را میخواند . برخیز و اجابت کن ."

گفتم : "مرا با رسول خدا چه کار است؟"

آن شخص در عالم خواب گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدابرد

دیدم پیغمر اکرم در بیایانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای ایست از آتش . نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربه میزد سر تاپای آنها از آتش فرا میگرفت و میسوزانید .

من نزدیک رسول خدا-ص- رفتم و مقابل او زانو برزمین زدم و گفتم :" السلام علیک یا رسول الله " ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد . پس از آن سر خود را بلند نمود و فرمود:

"ای دشمن خدا !!! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی....!!!"

گفتم : یا رسول خدا به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم.

فرمود :" راست گفتی ولی سیاهی لشکرکشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی ...نزدیک من بیا"

من نزدیک آن حضرت رفتم دیدم تشتی پر از خون نزد اوست . به من فرمود "این خون فرزندم حسین است " پس از آن خون به چشم من کشید . چون بیدار شدم تا کنون چیزی را نمی بینم .

|+| نوشته شده توسط موسی در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 زمونه نامرد

وقتی کودک بودم به من می اموختند دوست بدارم ولی اکنون که

 

کسی رادوست میدارم می گویند فراموش کن .

 

وقتی می خواستم زندگی کنم درها را بستند .

 

وقتی عاشق شدم گفتند گناه است .

 

وقتی گریه کردم گفتند کودکانه است .

 

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است .

 

وقتی سکوت کردم گفتند عاشق است . . . . .  . . . . .....

 

پس چه باید کرد ؟!!!!!

|+| نوشته شده توسط موسی در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 
 
بالا